به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ، هیچ کس این جا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرهاعاقبت با قلم شرم نوشتند :…نشد
ایمان ذوالفقاریان-خداحافظ
+ نوشته شده در شنبه
1390/10/10ساعت 19:32  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم
+ نوشته شده در شنبه
1390/05/01ساعت 8:5  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
لطفا برای مشاهده نمره خود ادامه مطلب را کلیک نمایید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/04/21ساعت 12:45  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
لطفا برای مشاهده نمره خود ادامه مطلب را کلیک نمایید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه
1390/04/21ساعت 8:58  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
برای مشاهده نمرات خود ادامه مظلب را کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه
1390/04/16ساعت 11:9  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
برای مشاهده نمرات خود لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه
1390/04/15ساعت 10:57  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
پیام نوروز این است
دوست داشته باشید و زندگی کنید
زمان همیشه از ان شما نیست
نوروز مبارک
متن زیر عیدی من به تمام همکاران دوستان دانشجویانم
نامه چارلی چاپلین به دخترش
دخترم جرالدین، از تو
دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه
تاتر با شکوه (شانزلیزه). این را
میدانم چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام
نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیرخان تاتار شده
است.
جرالدین، در نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین
آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری
داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم و امروز نوبت توست که صدای کف
زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان ها برو ولی گاهی هم به
زمین بیا و زندگی مردم عادی را تماشا کن. زندگی آنان که پاهایشان از بینوایی
میلرزد و هنرنمایی میکنند.
من خود یکی از ایشان بوده ام. دخترم تو درست مرا نمی
شناسی! در آن شبهای بس دور با تو قصه های بسیار گفتم اما غصه های خود نگفتم که آن
هم داستانی بس شنیدنی دارد. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن
آواز می خواند و صدقه می گیرد داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد
نابسامانی را کشیده ام و از اینها بدتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی
از غرور در دلش موج میزند و سکه آن رهگذر غرورش را خرد میکند. با این همه من زنده
ام و از زندگان پیش از آنی که بمیرند حرفی نباید زد.
دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و
موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تاتر بیرون می آیی آن ستایشگران
ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس. حال
زنش را جویا شو و اگر باردار بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در
جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس گفته ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون
و چرا بپردازد ولی برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن رابفرستی. دخترم گاه و
بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم
را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو : من هم یکی از آن ها هستم.
تو واقعا یکی از آنان هستی نه بیشتر. هنر قبل از آنکه دو
بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را
برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه
پاریس برسان من آن جا را خوب می شناسم. آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی یافت
که از قرنها پیش زیباتر از تو چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر نمایی می کنند
اما در آن جا از نور خیره کننده تاتر(شانزه لیزه)خبری نیست.
دخترم جرالدین، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه
دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو
سومین فرانک از آن من نیست. این برای یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک
احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این نیازمند گمنام را اگر بخواهی در همه جا خواهی
یافت. اگر از پول و سکه برایت حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون
پول این فرزند بیجان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر
لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام.
اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم برروی زمین استوار
و گسترده بیشتر از بندبازان بر روی زمین استوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش
گرانبها ترین الماس دنیا تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا
استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف
زاده بی بند و بار تو را بفریبد و آن روزی است که بند بازی ناشی خواهی بود و همیشه
بندبازان ناشی سقوط می کنند.
از این رو دل به زر و زیور مبند که بزرگترین الماس این
جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اگر روزی دل به مردی آفتاب
گونه بستی با او یکدل باش و براستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این
خصوص برای تو نامه ای بنویسد او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف
عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است.
دخترم برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید
مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیار برای تو دارم ولی به
وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم : "انسان باش.
پاکدل و یکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست
و بی عاطفه بودن است"
"پدرت، چارلی چاپلین"
با تشکر-ایمان ذوالفقاریان
+ نوشته شده در شنبه
1389/12/28ساعت 7:52  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
سلام به شما دانشجوی عزیز این ترم و تمام
دانشجویانی که تا کنون داشتم کلاس درس ما به پایان ترم ختم نمی شود وتا
هستم می توانید بعنوان یک همراه و یاور کنار فعالیتهای خود بهشمار ـآورید
و هر زمان احساس کردید در بازار کار حرفه ای از من کمکی ساخته است خوشحال
خواهم شد از این طریق مرا مطلع کنید ، این وبلاگ به یاد بود روزهای با هم
بودن در حریم علم و دانشجوی ایجاد ،تا نام تک
تک شما در آن یه یادگار ثبت شود و هر از گاهی با نگاه به نام تک تک شما
دعا گوی راهی که در پیش دارید باشم و شاید زمانی هم شما در این وبلاگ
جستجو کنید گذشته ای شیرین را که دیروز پشت سر گذاشته اید و یا امروز
در حال عبور از آن هستید بدانید که آمدن ما برای شدن است زمانی که خالق
هستی نعمت بودن را به تک تک ما هدیه کرد خواست تا بشویم آنگونه که او دوست
دارد و در این راه در شدن دیگران تاثیر مثبت و سازنده داشته باشیم . قبل
از این تاثیر باید بتوانیم برای سر زمین وجود خود گامی شایسته
برداریم و آنگاه که خود را متوجه او ساختیم و در مسیر او قدم برداشتیم
برای او ، بخاطر او و در راه او بودیم ،دیگر تاثیر ما در همراه شدن دیگرانی که
با ما همراه هستند تاثیری مثبت خواهد بود و هر مقدار که دیگران را به سوی
دوست و زیبایی های حضرت حق متوجه کنیم ،به سرعت ما در رشدمان افزوده خواهد
شد امید وارم که در این راه مدد رسان یکدیگر باشیم .
خوشحال خواهم شد مرا از پیشرفتهای خود مطلع کنید
با تشکر -ایمان ذوالفقاریان
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/12/15ساعت 10:15  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
+ نوشته شده در شنبه
1389/11/30ساعت 13:13  توسط ایمان ذوالفقاریان
|
لظفا برای مشاهده نمرات خود گزینه ادامه مطلب را کلیک کنید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه
1389/11/23ساعت 11:22  توسط ایمان ذوالفقاریان